|
(_)....(دیوانگاه)...(_) |
|
اینجا دیوانگاه منه جایی که یک روز تمام زندگیم رو به باد مرگ خواهم داد مرگ زیباست و در زیبایی آن .... |
دارم میرم نگو نرو.. هوا هوای رفتنه..هرچی بوده تموم شده چاره ما گذشتنه..دارم میرم که سرنوشت مارو به بازی نگیره خوب می دونم این عاشقی از یاد هردو مون میره..یادمو میره دارم میرم نگو نرو.دارم میرم نگو بمون وقت خداحافظیه قصه ی عاشقی نخون..تو رو خداگریه نکن..قصه رفتنو نخور بهتره تموم کنی تو هم دل ازم بکن......................... یادم میاد روزی که ما دو تا دل داده بودیم..اما حالا می خندمو میگم ما دو تا چه ساده بودیم..یادم میاد روزی رو که پر می کشیدیم باثه م اما حالا نشسته جاش یه عالمه قصه غم..دارم میرم نگو نرو هوا هوای رفتنه دارم میرم که سرنوشت ما رو به بازی نگیره خوب می دونم این عاشقی از یاد هر دو ما میره............ شاید دیگه نبینمت چشمهای بی گناه تو اتیش به دلم می زنه سادگی اشتباه ما گناه دل بستن به هم جدایی سرنوشت تو تنهایی تقریر منه..دارم میرم نگو نرو تنهایی تقدیر منه دارم میرم نگو بمون دارم میرم که سرنوشت ما رو به بازی نگیره
نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه![]()
نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه![]()

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:13 توسط ميلاد |
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم![]()
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم![]()
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو![]()
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم![]()
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم![]()
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق![]()
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم![]()
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست![]()
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم![]()
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم![]()
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم![]()
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم![]()
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم![]()
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم![]()
بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن![]()
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم![]()
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم![]()

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:50 توسط ميلاد |
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:29 توسط ميلاد |

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:58 توسط ميلاد |
* * *
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم 
تو رفتی تازه عاشقتر شدم من از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شد کارم که واسیه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم 
تو بداد من رسیدی وقتی تنها یمو دیدی تو نذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوز
نازنینم امید شیرینم من بحز تو کسی نمی بینم
از اون روزی کخ رفتی یه روز خوش ندیدم
بجز دستای گرمت بلا و خوش ندیدم
زندیگمو به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم 
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:25 توسط ميلاد |
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو 
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:17 توسط ميلاد |
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بگذار بگویم ای اسمانی ترین فرشته عهق ای خواندنی ترین شعر زندگی وای سر چشمه تمام مهربانیها تورا می ستایم.... بگذار بگویم که موسیقی دنباله دار صدایت زندگیم را پر از ترانه بودن کرده است و در طنین ترانه ات بغضی است که فقط شاپرک ان را می فهمد......... بگذار بگویم که وقتی نمی بینمت از زندگی دورم از خودم دورم از خدا دورم........... بگذار بگویم که دوستت دارم با تمام وجودم 
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم
بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:4 توسط ميلاد |
پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و............. می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!! مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:54 توسط ميلاد |
در این دنیای خاکی من خیلی غصه دارم، هیچ مونسی ندارم تو آسمون
![]()
ستاره هست حتی ان هم ندارم، تا کی باید به دل بگم بساز بساز 
![]()
بسوز بسوز تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز تا کی باید گریه
![]()
کنم از دست کارهای روزگار، تا کی باید چشمام مثل ابر بهار،کی میگه
![]()
تنهایی سخت نیست ،به خدا تنهایی سخته الهی بی کس نشی
![]()
به خدا بی کسی سخته، اینم از بخت بد ماست راضیم هرچی خدا
![]()
خواست،ای خدا برس به دادم تنهایی سخته،
![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:43 توسط ميلاد |
دوست دارم که..... یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی ... بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن ... میدونی؟ میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمیبینی که سریع می برم ... نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه میگی.. من شلوارک پامه ... دستمو میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی ... تو بغلم کردی ... میبینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم ... میبینی نامنظم نفس میکشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! میبینی هر چی محکمتر بغلم میکنی سردتر میشم ... میبینی دیگه نفس نمیکشم ... چشماتو باز میکنی میبینی من مردم ... میدونی؟ من میترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم میگیرهها ! بعدش تو همون جوری وسط گریههات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
می خوام رگ بزنم ![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:54 توسط ميلاد |
| ||||||